نشر چشمه > معرفی > فروشگاه کتاب
فروشگاه کتاب کاوه کیائیان
 


داستان کتاب‌فروشی نشرچشمه

سلام

می‌خوام درباره‌ی فقط بخشی از نشر چشمه حرف بزنم؛ کتاب‌فروشی.

نشرچشمهبا فروشگاهش شروع شد؛ تابستان ۶۳. مغازه‌ای کوچیک زیر پل کریم‌خان... کریم‌خانی که یواش‌یواش داشت می‌شد راسته‌ی کتاب‌فروشی‌های پیشرو ــ کلاً خیابون انقلاب و کریم‌خان خیابونای مهمی‌ان؛ اینو بعدها تاریخ ثابت کرد.

پدرم باید کتاب‌فروش می‌شد که شد. وگرنه حظی از زندگی نمی‌برد. حالا می‌خواست کنار خیابون بساط پهن کنه یا مث حالا مدیر نشرچشمه باشه. کتاب‌فروشی چشمه‌ی قدیم عجیب با حسن کیائیان و منش شخصی و اجتماعیش گره خورده بود. این جوون شهرستانی با یه دنیا شور و آرزو می‌خواست دنیا رو عوض کنه.

بچه بودم ولی نه اون‌قدر که دوشنبه‌های مشیری، سه‌شنبه‌های درویشیان و شنبه‌های بابک احمدی یادم بره. هنوز تصویر کدکنی، دولت‌آبادی، براهنی، گلشیری، احمدرضا احمدی، احمد تفضلی، پوینده و خیلیای دیگه با پس‌زمینه‌ی کتاب‌فروشی کوچیک و گرم قدیمی‌مون تو ذهنم پیدا می‌شه.

سال ۸۲ اون مغازه‌ی کوچیک چند متری جابه‌جا شد، بزرگ شد و شد کتاب‌فروشی نشرچشمه‌ی فعلی. طبقه‌ی پایین تغییر چندانی نکرد، ولی طبقه‌ی بالا کافه زدیم و محصولات موسیقی رو زیادش کردیم.

نه که بخوام تعارف کنم، نه... درباره‌ی شغلم، کتاب‌فروشی، توضیحی دارم که گاهی به دوستا و همکارا می‌دم: «مشتریای ما از بین تمام آدمایی که از این پیاده‌رو می‌گذرن، دست‌چین می‌شن.» شاید واسه‌ی همینه که گاهی فکر می‌کنم تو یه جزیره سر می‌کنم با آدمای خوب و دل‌پذیر، دور از همه‌ی بدیا. اگه چشمه براتون مهمه، خودتون مهمش کردین.

این‌جا قاعدتاً باید اسم تک‌تک همکارای جدید و قدیممو بیارم. ولی تعداد زیاده و تو بخش معرفی همکارای سایت اسم و عکس‌شون اومده. ممنون همشونم.

کافه‌مون شهریور ۸۴ بستونده شد. همون‌ روز خاکستری تو سطل آشغال، کاغذی نیم‌مچاله با دست‌خط پدرم پیدا کردم:

«یک‌صد گل سرخ و یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می‌ترسانی

ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم

در مجلس عاشقان نمی‌رقصیدیم.»

 

حالا این‌که من چرا سطل‌آشغال فروشگاه رو چک می‌کنم حکایتیه. دوست کارتن‌خوابی دارم که عاشق ادبیاته. می‌گه: «سطل‌آشغال جلوِ کتاب‌فروشیا از صدتا گنج باارزش‌تره.» دیوونه‌ست...

 

آرزوم دیدن شماست
۲ شهریور ۸۹

طراحی و توسعه آگاه‌سیستم