نشر چشمه > سخن روز > همیشه منتظر، همیشه چشم‌به‌راه
 ۱۳۹۰/۰۵/۲۵ 
همیشه منتظر، همیشه چشم‌به‌راه مریم مهتدی
 


نگاهی به اطراف‌تان بیندازید. به کتاب‌خانه‌تان، به گوشه و کنار اتاق‌تان. روی میز پاتختی، کنار چراغ خواب، لای مجله‌های پایین تخت، همه‌جا هستند. کتاب‌های نیمه‌خوانده. کتاب‌های نخوانده. ما این کتاب‌ها چه‌کار می‌خواهیم با بکنیم؟ نکند شما هم فکر می‌کنید اگر فقط چند روز تعطیلی‌ها بیشتر بشود، اگر بزند و دور از جان مریض بشوید، بالاخره فرصت می‌کنید که این کتاب‌ها را بخوانید. یا دست کم لیست انتظار را کمی کوتاه‌تر کنید. اشتباه می‌کنید. هیچ تعطیلی، هیچ مرخصی، هیچ مریضی نمی‌تواند بعضی کتاب‌های ناخوانده را بیاورد بگذارد توی دست‌تان. باورتان نمی‌شود که کتاب هم تاریخ مصرف داشته باشد؟

 

اسم این روزها را راحت می‌توانیم روزهای مینی‌مال بگذاریم. همه کم‌حوصله شده‌اند. دوران، دوران سرعت است. نمی‌توان یک‌جا نشست و با دل راحت سه ساعت کتاب خواند. رمان‌های بلند کمتر خوانده می‌شوند. پست‌های وبلاگی بلند کمتر خوانده می‌شوند. مطالب بلند روزنامه‌ها کمتر خوانده می‌شوند. مردم کمتر وقت دارند. همه در حال دویدن.  وسط دویدن، اگر وقت کنند و بخواهند سرپا چند دقیقه‌ای استراحت کنند، چیزهای کوتاه می‌خوانند. این‌ها مال زمان است. دوره‌ی تکنولوژی و مدرن‌تر شدن زندگی شهری. حالا فرض کنیم شما جزء این دسته آدم‌ها نیستید. شما تن نداده‌اید به زندگی ماشینی و اسباب دست‌و‌پاگیر زندگی مدرن. شما سوار ماشین تکنولوژی نشده‌اید. شما موفق شده‌اید هنوز کمی وقت در روز برای خودتان نگه دارید. حوصله دارید رمان ده جلدی بگیرید دست‌تان و بخوانید؟

 

من می‌گویم کتاب‌ها هم تاریخ مصرف دارند. خیلی‌های‌شان وصل می‌شوند به سن و سال خیلی‌های‌مان. کتاب‌خوان‌ترها، اگر کلیدر، خانواده‌ی تیبو، مدار صفر درجه، جنگ و صلح (شاید در یک کلام کلاسیک‌های بلند) را در دوره‌ی طلایی ابتدای جوانی خواندند، که خواندند! اگر نه، خواندن‌شان بعدها که تجربه‌های آدم زیادتر می‌شود، بعدها که بزرگ‌تر می‌شود، بعدها که دغدغه‌اش هم متفاوت می‌شوند دیگر شبیه آرزو می‌شود. نمی‌توانند رمان ده جلدی دست بگیرند و با حوصله بخوانندش.(البته بگذارید همین‌جا بگویم که من حکم صادر نمی‌کنم، جمع هم نمی‌بندم. تحلیل‌ام بر اساس مشاهده‌ی میدانی و کمی گپ با یک جامعه‌ی آماری کوچک ِ کرم کتاب‌های دور و بر خودم بوده.) حالا نگاه اطراف‌تان بکنید؟ همه‌شان را می‌بینید. کتاب‌هایی که وقتی خریدید نخواندید و حالا دیگر دغدغه‌ی خواندن‌شان از دست رفته. و فقط شده‌اند سوهان روح و هر روز و هر روز یادمان می‌آورند که وقت نیست، حوصله نیست. 

 

بروید سراغ‌شان. خاک‌شان را بگیرید. بعد اگر می‌بینید توان خواندن‌شان را ندارید و سوهان روح‌تان شده‌اند و مدام سوزن می‌زنند به روان‌تان که کتاب‌های نخوانده دارید و عقب افتاده‌اید از خودتان، برشان دارید. ببریدشان برای آن‌هایی که هنوز وقت و حوصله و سن خواندن آن کتاب‌ها را دارند. اگر کلاسیک‌های نخوانده دارید، اگر می‌بینید دیگر سن کلاسیک‌خوانی‌تان گذشته، بدهیدشان به نزدیک‌ترین نوجوان / جوان ِ اهل کتابی که دور و بر خودتان می‌شناسید. باور کنید، افسردگی حق کتاب‌ها نیست...

نظرات شما:
 
۱
سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۷:۴۴ مسعود چه خوب تمامش کردی، افسردگی حق کتاب ها نیست! جمله طلایی بود!
۲
دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۸:۱۸ محمدرضا با نظرتان کاملا موافقم حتی اگر به کتابهای شعر هم نگاه بکنی می بینی این شعرهای کوتاه هستند که خواهان و خواستار دارند و شعرهای بلند کمتر.به نظر من رسانه دیداری مخاطبان را به خود مشغول کرده اند و بازار کتاب را کساد کرده اند .
۳
:نام
:ایمیل
:وب سایت   نظر شما