۱۳۹۰/۰۲/۱۴
خاطرات نمایشگاه
مریم مهتدی
یک/ به گمانم کتاب فروختن در نمایشگاه لذت بیشتری دارد نسبت به فروشگاه. یعنی فکر میکنم لابد لذت بیشتری دارد که خستگی ۱۰ ساعت بیوقفه سرپا بودن را به تن آدم نمیگذارد. من امسال ایستادهام در بخش فروش داستان فارسی. وقتی یک نفر میآید و میخواهد که بهش کتاب معرفی کنم حس عجیبی بهم دست میدهد. باید فروشندهی صرف باشم و فقط کتاب را، هرچه که باشد، بفروشم؟ یا باید مخاطبی باشم که کتابهایی را که دوست دارم به یک نفر دیگر پیشنهاد کنم؟ من راه حل وسط را پیدا کردهام. از مشتری اسم یک کتابی را که خوانده و دوست داشته میپرسم و بعد بسته به سلیقهی خودش کتابها را بهش معرفی میکنم. وقتی مجال این را پیدا میکنم که داستان کتابها را خلاصه تعریف کنم برایشان و کمکشان کنم کتابی را بخرند که بعد از خواندناش حس خوبی داشته باشند، خستگیام در میرود. یا وقتی مادری با بچهاش میآید و ازم میخواهد کتابی برای دخترش پیشنهاد کنم که به زندگی امیدوارش کند، احساس میکنم در مقابل این اعتماد مشتریها باید مسئولیت داشته باشم. و خستگیام بعد از دیدن لبخندشان در میشود. کاش بشود تمام این ۱۱ روز با مخاطبهای کتاب همینطور حرف زد و شنید که چه کتابهای نشرچشمه را دوست داشتهاند و چه کتابهایی به دلشان ننشسته. اصلاً حرف زدن رو در رو با مخاطب کتاب یک چیز دیگر است. باور کنید.
دو/ قبل از شروع نمایشگاه از طریق همین سایت نشرچشمه وعدهی فروش کتابهای تازهی سال ۹۰ را داده بودیم. بعضیهایشان چاپ شدهاند و منتظر مجوز ترخیص از انبار هستند که بیایند نمایشگاه. روز اول، جای بعضی کتابها خالی بود. در بخش داستان ایرانی اما امروز سراغ یک کتاب را میگرفتند که مجوز ترخیصاش هم همین امروز صادر شد. لب بر تیغ حسین سناپور را از فردا میتوانید در نمایشگاه کتاب بخرید. اگر نمیدانید داستاناش چیست و دوست دارید بدانید با سلیقهتان جور در میآید یا نه، تشریف بیاورید غرفهی نشرچشمه، انتهای راهروی ۲۶ توی شبستان. من با کمال میل برایتان تعریف میکنم قرار است چه داستان جذابی را بخوانید.