نشرچشمه   شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵
نشر‌چشمه
نشر‌چشمه
بگذارید کتاب‌ها ما را بخوانند
 

پسر عیسا

قیمت: 90000
شابک: 978-600-229-267-4
تعداد صفحه: ۱۱۵
چاپ سوم، تهران، ۱۳۹۵
نوع جلد: شمیز
وزن: ۲۵۰ گرم
ابعاد: ۲۱.۵×۱۴.۵ سانتی متر
پدید آورندگان
ناشر: نشر زاوش
نویسنده: دنیس جانسون
بیشتر
نوع اثر: ترجمه
ویرایش: یکم
قطع: رقعی
تعداد جلد: ۱

مجموعه داستان به هم پیوسته‌ی «پسر عیسا» نوشته‌ی «دنیس جانسون» با ترجمه‌ی «پیمان خاکسار» منتشر شده است.

«خاکسار» این‌بار هم به سیاق بیشتر انتخاب‌هایش برای اولین‌بار یک نویسنده‌ی جدید را به خواننده‌ی فارسی‌زبان معرفی می‌کند، سال 1992 روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز همزمان با انتشار مجموعه‌ی «پسرعیسا» درباره‌ی این کتاب نوشت: «داستان آدم‌های حاشیه‌یی که همه‌ی زندگی‌شان را باخته‌اند، اما همچنان شگفت‌زده ات می‌کند.» دنیس جانسون همان سال جایزه‌ی ملی کتاب آمریکا را با همین کتاب جمع‌وجور از آن خود کرد. دنیس جانسون به اندازه‌ی داستان‌هایش زندگی عجیبی داشته، سال 1949 در مونیخ متولد شده است، سال‌های زیادی از نوجوانی و جوانیش را در فیلیپین و ژاپن گذرانده و بعدها سر از واشنگتن درآورده است و می‌گوید: «من همین آمریکایی هستم که در داستان‌های پسرعیسا می‌بینید، همه‌ی این زندگی و تا ته ماجرا رفتن را از سرگذرانده‌ام و بعد نویسنده شده‌ام.»

او سال‌های بسیاری از زندگیش را از دست داده است، مدت‌های مدیدی معتاد به الکل و مخدر بود و تاثیر زندگی در شرایط سقوط به گفته‌ي خودش بعدها هرگز رهایش نکرد، داستان‌های مجموعه‌ی به هم پیوسته‌ی روایتی است از زندگی آدم‌هایی که خودشان را در مناطق حاشیه‌یی مناطق دورافتاده‌ی آمریکا رها کرده‌اند، داستان‌ها در حاشیه‌ی شهری کوچک در ایالت آیووا می‌گذرد، روایت‌هایی که به نظر همگی یک راوی دارند، آنها پایبندی‌های انسانی را فراموش کرده‌اند، جرم و جنایت و قتل در لحظه اتفاق می‌افتد و درست مثل مخدری که در دست دارند احساس پشیمانی و تاسف درباره‌ی این جرم در کسری از ثانیه دود می‌شود و هوا می‌رود.

بخشی از داستان «دستان بی‌لرزش در بیمارستان عمومی سیاتل» از مجموعه‌ی «پسر عیسا»:

درست زیر استخوان گونه‌اش یک لکه بود، گلوله‌ای از آنجا وارد شده بود و از گونه‌ی دیگرش با جا گذاشتن زخمی عمیق‌تر به راهش ادامه داده بود.

«وقتی به صورتت شلیک کردن، گلوله که از اون طرف دراومد به کس دیگه ای هم خورد؟»

«از کجا بدونم؟ یادداشت که برنداشتم. حتا اگه یه جای دیگه هم رفته باشه اون موقع فقط حس کردم سرم گلوله خورده.»

«این یکی زخم مال چیه؟ اینی که زیر خط ریشته.»

«نمی‌دونم. شاید مادرزاده. خودم تا حالا ندیدمش.»

«یه روزی مردم تو یه شعر یا داستان راجع بهت می‌خونن. خودت رو برای خواننده‌ها توصیف می‌کنی؟»

«نمی‌دونم. من یه کثافت چاق بی‌مصرفم. فکر کنم.»

«نه. جدی می‌گم.»

«تو راجع به من نمی‌نویسی.»

«هی، من نویسنده‌ام.»

«پس براشون بنویس من چاقم.»

«او چاق است.»

«من دو بار بهم شلیک شده.»

«دو بار؟»

«هر دو تا زنم بهم شلیک کردن. سرجمع سه تا گلوله خوردم. چهار تا سوراخ. سه تا ورودی و یکی خروجی.»

«هنوز هم زنده ای.»

«برای شعرت چیزی از اینایی که بهت گفتم رو تغییر میدی؟»

 

«نه، کلمه به کلمه‌ی چیزهایی رو که گفتی مینویسم.»

کلیه‌ی حقوق برای نشر چشمه محفوظ است. ۱۳۹۵

Development by Agahsystems

پیشخان