نشرچشمه   چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
نشر‌چشمه
نشر‌چشمه
بگذارید کتاب‌ها ما را بخوانند
 

اعتراف به زندگی

مترجم: احمد پوری
قیمت: 380000
شابک: 978-600-229-576-7
تعداد صفحه: ۵۰۳
چاپ دوم، تهران، ۱۳۹۵
نوع جلد: شمیز
وزن: ۴۰۰ گرم
ابعاد: ۲۱.۵*۱۴.۵ سانتی متر
پدید آورندگان
ناشر: نشرچشمه
نویسنده: پابلو نرودا
مترجم: احمد پوری
بیشتر
نوع اثر: تالیف
ویرایش: یکم
قطع: رقعی
تعداد جلد: ۱

احمد پوری مترجم این کتاب در سال 1356 و زمان دانشجویی در دانشگاه نیوکاسل، با این کتاب به نام «خاطرات» شامل زندگی‌نامه پابلو نرودا آشنا شده است. او یک بار ترجمه‌ی این کتاب را در آن سال‌ها تمام کرده و هنگام بازگشتش به ایران نسخه‌ی دست‌نویس این ترجمه را با خود به ایران می‌آورد. پوری می‌گوید در همان سال‌ها ترجمه‌ای از این کتاب به قلم هوشنگ پیرنظر را دیده که موجب شده از چاپ ترجمه‌اش منصرف شود و در نهایت هم این نسخه دست‌نویس از ترجمه‌ی زندگی‌نامه نرودا مفقود می‌شود.

پابلو نرودا درباره‌ی این کتاب می‌گوید: «در این خاطرات و بازآفرینی‌ها گاه این‌جا و آن‌جا خلئی است و گاه برخی فراموش شده‌اند چرا که زندگی همین است. درنگ‌هایی که برای رویا می‌کنیم یاری‌مان می‌دهد کار روزانه را دوام بیاوریم. بیشتر چیزهایی را که به خاطر آورده‌ام تیره و تار گشته‌اند و چون بلوری خُردشده با خاک یکسان شده‌اند. آن چه که خاطره‌نویس به یاد می‌آورد با آن چه شاعر بازآفرینی می‌کند یکی نیست. خاطره‌نویس شاید کمتر زیسته باشد اما از رخدادها عکس گرفته است و آن‌ها را با توجهی خاص به جزئیات بازآفرینی می‌کند. شاعر اما در گالری پر از اشباح را در برابرمان می‌گشاید که ارواح در آن با تاریک روشن‌های زمان خود می‌رقصند. شاید من تنها زندگی خود را نزیستم، شاید بسیاری از زندگی دیگران را هم زندگی کردم.»

این کتاب 12 فصل دارد که عناوین‌شان به ترتیب عبارت است از: «پسرک روستایی»، «گم شده در شهر»، «راه‌های جهان»، «تنهایی درخشان»، «اسپانیا در قلب من»، «در جست‌وجوی افتادگان رفتم»، «مکزیت شکوفا و خارآگین»، «کشورم در تاریکی»، «آغاز و پایان تبعید»، «سفر دریایی» و «بازگشت به میهن»، «شعر پیشه است»، «کشور محبوب من سرزمین ستمکار من».

در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

شب دیروقت بود که قطار راه افتاد. وقتی از حومه شهرهای اسپانیا رد می‌شدیم یاد هویدوبرو و چمدانش افتادم و آن لحظه ناگواری که گذراند. به چند نویسنده امریکای مرکزی که از کوپه‌ی ما دیدار می‌کردند گفتم «بروید هویدوبرو را هم ببینید. الان باید تنها و غمگین باشد.»

آن‌ها بعد از بیست دقیقه بازگشتند با چهره‌ای بشاش. هویدوبرو گفته بود «درباره‌ی چمدان چیزی نگویید، اصلا اهمیتی ندارد. آن چه که اهمیت دارد این است که دانشگاه‌های شیکاگو، برلین، کپنهاک و پراگ عنوان‌های افتخاری به من داده‌اند اما دانشگاه کوچکی در کشور کوچکی مثل کشور شما حتا دعوتی هم از من برای سخنرانی نکرده است.»

این شاعر کبیر، هم میهن من، شکی نیست آدم بدبختی بود.


سرانجام به مادرید رسیدیم. در فاصله‌ی زمانی که از مهمانان استقبال می‌شد و هر کدام به محل اقامتی که برای شان در نظر گرفته شده بود راهنمایی می‌شدند، تصمیم گرفتم سری به خانه‌ای که یک سال پیش در آن بودم بزنم...

کلیه‌ی حقوق برای نشر چشمه محفوظ است. ۱۳۹۵

Development by Agahsystems

پیشخان